رشــــنو

لبخند بزن ، دنیا به لبخند تو محتاجه :)

لبخند
یک منحنی ساده است
که میتواند هزاران بار معجزه کند
چرا از هم دریغ کنیم ؟
پیامبر شادی هارا ...

پنج سال گذشت ، از اولین باری که صفحه ی ارسال مطلب رو باز کردم و نوشتم سلام :)  
پنج سالی که برای من پر از خاطره و تجربه بود . پنج سالی که پر از آشنایی با آدمهای جور واجور بود ، آدمهایی که هر کدومشون یه زندگی بودند . وقتی بهش فکر میکنم انگار همه چیز یه سناریوی از پیش نوشته شده بود ، موقعیتهای از قبل برنامه ریزی شده ، نقش های از قبل تعیین شده ... انگار همه آدمهای این دنیا برای رسیدن به یک هدف خاص اومده بودن ، برای رسیدن به همین نقطه ای که الان قرار داریم . هر کدوم به اندازه ی خودشون نقش داشتن توی رسیدن به هدف ، هر کدوم اومدن و به اندازه ی نقششون تاثیر گذاشتن روی این مسیر ...
فکر میکنم ، به بالا و پایین این مسیر . به وقتایی که دلخوری و ناراحتی بیخ گلومونو میگرفت و راه نفس رو میبست ، یا وقتایی که از شدت شادی جوری میخندیدم که صدای خنده هامون گوش فلک رو کر میکرد ، به همه ی بحث ها ، همه ی دوستی ها ، همه ی رابطه ها ...
به همه ی این پنج سال و سالهای قبل اون ...
هر چی بیشتر به گذشته فکر میکنم مطمئن تر میشم ، همه چیز انگار درست و منظم سر جای خودشون قرار گرفتن تا ما الان ، توی این لحظه این جا باشیم . همه ی اتفاقها ، حتی شکست ها ...
به اینجا که میرسم حس عجیبی همه ی وجودم رو پر میکنه . اینکه هنوز چقدر از این مسیر باقی مونده ؟ اینکه هنوزم توی هر لحظه هر اتفاقی که میوفته داره آینده ی ما رو میسازه . اینکه چه چیزی انتظار ما رو میکشه ...
اینجا که میرسم چشمامو میبندم و غرق میشم توی این افکار ، هیجان انگیزه . بهش فکر کنید :)


  • آقای بنفش