رشــــنو

لبخند بزن ، دنیا به لبخند تو محتاجه :)

لبخند
یک منحنی ساده است
که میتواند هزاران بار معجزه کند
چرا از هم دریغ کنیم ؟
پیامبر شادی هارا ...

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

توی این پنج سال آدمهای زیادی وارد زندگی من شدن ، با خیلیهاشون هنوز در ارتباطم ، با خیلیهاشون دوستم . اما گروهی که میخوام ازش حرف بزنم برای من با همه ی آدمهای دیگه ی این دنیای مجازی فرق میکنن . آدمهایی که انگار دست سرنوشت دونه دونه شون رو گلچین کرده بود از این باغ و چیده بود توی گلدونی که اسمش زندگیه . داستان آشناییم با هر کدومشون خودش یه قصه س . اینکه با هر کدوم چه مسیری رو طی کردیم تا به اینجا رسیدیم خودش یه کتابه ...
به دو سال پیش فکر میکنم . به روزی که تصمیم گرفتم این حلقه ی دوستی رو بنا کنم . بعضیهاشون با هم دوست بودن ، بعضیهاشون فقط یه آشنایی مختصری با هم داشتن ، بعضی ها هم شاید اصلا همو نمیشناختن ...
توی این دوسال هر بار سعی کردم به هر بهونه ای دور هم جمع شیم و لحظات خوبی بسازیم . سعی کردم حواسم به همشون باشه ، سعی کردم نذارم تنهایی و غصه توی دلاشون بشینه . سعی کردم با دونه دونه شون قرار بذارم و ببینمشون . سعی کردم هر کدومشون هربار که احتیاج به یه هم صحبت داشت کنارش باشم . سعی کردم تشویقشون بکنم به نوشتن ، تشویقشون بکنم به پیشرفت ، هربار که نشاط از جمعمون میرفت سعی میکردم که با یه ایده ی جدید دوباره همه رو سر ذوق بیارم . سعی کردم روز تولدشون براشون بشه یه خاطره ی خوب ، ساعتها فکر میکردم که چه کاری میشه برای اون آدم خاص کرد ، چطور میشه سوپرایزش کرد ، چطور میشه خنده رو به لبش آورد ...
سعی کردم و سعی کردم و سعی کردم . اینکه چقدر موفق بودم رو نمیدونم ، هیچوقت به فکر اینکه چقدر دیده میشم نبودم ، به فکر جبران نبودم ، به فکر اینکه در ازای تلاشم چی نصیبم میشه نبودم . بخاطر همین به هر جای این دوسال که نگاه میکنم برام دوست داشتنیه . هیچ جایی نیست که ازش خاطره ی بدی داشته باشم . همه ی این دو سال رو ازشون انرژی مثبت گرفتم ، از تک تکشون . تمام این دوسال رو کنارم بودن ، هوامو داشتن ، مثل اعضای یه خانواده . یه خانواده ی یازده نفری ...
چند روزه که ذهنم خیلی درگیر این خانواده س . خانواده ای که براش زحمت کشیدم ، حالا که دوسال از تولدش گذشته شبیه کودکیه که به بلوغ رسیده . حالا دیگه هر کدوممون میتونیم تکیه بدیم بهش و دلمون قرص باشه که ده نفر دیگه مثل کوه پشتمونن . شریک غصه ها و ناراحتیهامونن ، رفیق شادیها و خوشحالیامونم . دلم میخواست از همینجا بهشون بگم دمتون گرم رفقا ، گل کاشتید ...
بگم ببخشید اگه اون چیزی که گفتم نبودم براتون ، اما بدونید که همیشه تلاشم همین بوده . ببخشید اگه گاهی سعی کردم و نشد . ببخشید اگه گاهی ناخواسته رنجوندمتون ، اگه ناراحتتون کردم .
هیچوقت نمیخواستم که مسائل خانواده رو به اینجا بکشونم ، اما اینبار دلم میخواست این حرفا یه جایی ثبت شه . که اگه یه روز دنیا طوری چرخید که دیگه نتوستیم دور هم جمع شیم ، یه جایی باشه که بهتون گفنه باشم خیلی دوستتون دارم :)
  • آقای بنفش
پنج سال گذشت ، از اولین باری که صفحه ی ارسال مطلب رو باز کردم و نوشتم سلام :)  
پنج سالی که برای من پر از خاطره و تجربه بود . پنج سالی که پر از آشنایی با آدمهای جور واجور بود ، آدمهایی که هر کدومشون یه زندگی بودند . وقتی بهش فکر میکنم انگار همه چیز یه سناریوی از پیش نوشته شده بود ، موقعیتهای از قبل برنامه ریزی شده ، نقش های از قبل تعیین شده ... انگار همه آدمهای این دنیا برای رسیدن به یک هدف خاص اومده بودن ، برای رسیدن به همین نقطه ای که الان قرار داریم . هر کدوم به اندازه ی خودشون نقش داشتن توی رسیدن به هدف ، هر کدوم اومدن و به اندازه ی نقششون تاثیر گذاشتن روی این مسیر ...
فکر میکنم ، به بالا و پایین این مسیر . به وقتایی که دلخوری و ناراحتی بیخ گلومونو میگرفت و راه نفس رو میبست ، یا وقتایی که از شدت شادی جوری میخندیدم که صدای خنده هامون گوش فلک رو کر میکرد ، به همه ی بحث ها ، همه ی دوستی ها ، همه ی رابطه ها ...
به همه ی این پنج سال و سالهای قبل اون ...
هر چی بیشتر به گذشته فکر میکنم مطمئن تر میشم ، همه چیز انگار درست و منظم سر جای خودشون قرار گرفتن تا ما الان ، توی این لحظه این جا باشیم . همه ی اتفاقها ، حتی شکست ها ...
به اینجا که میرسم حس عجیبی همه ی وجودم رو پر میکنه . اینکه هنوز چقدر از این مسیر باقی مونده ؟ اینکه هنوزم توی هر لحظه هر اتفاقی که میوفته داره آینده ی ما رو میسازه . اینکه چه چیزی انتظار ما رو میکشه ...
اینجا که میرسم چشمامو میبندم و غرق میشم توی این افکار ، هیجان انگیزه . بهش فکر کنید :)

  • آقای بنفش

+ خب ببین اعتقادات مردم هر شهری با هم فرق میکنه ، مثلا این پرنده رو ببین ، ما بهش میگیم یاکریم ، همه هم خیلی غریزی هواشو داریم ، اما تو یه شهر دیگه به همین میگن پاختر ، میگن اگه بیاد تو خونه لونه بسازه تخم بذاره شومه ، با سنگ میزننش :/
-- ما به اینا میگیم موسی کو تقی 
+ چی ؟
-- موسی کو تقی 
+ من دیگه حرفی ندارم :|

:: آخه " موسی کو تقی " ؟ :))))))
  • آقای بنفش
انیشتین هم شاید از معشوقه اش دور بود ، وقتی به نظریه ی نسبیت رسید !
مثلا نگاه کن ، از هفته ی پیش هزار سال گذشته ...
  • آقای بنفش