رشــــنو

لبخند بزن ، دنیا به لبخند تو محتاجه :)

لبخند
یک منحنی ساده است
که میتواند هزاران بار معجزه کند
چرا از هم دریغ کنیم ؟
پیامبر شادی هارا ...

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پازل زندگی» ثبت شده است

توی این پنج سال آدمهای زیادی وارد زندگی من شدن ، با خیلیهاشون هنوز در ارتباطم ، با خیلیهاشون دوستم . اما گروهی که میخوام ازش حرف بزنم برای من با همه ی آدمهای دیگه ی این دنیای مجازی فرق میکنن . آدمهایی که انگار دست سرنوشت دونه دونه شون رو گلچین کرده بود از این باغ و چیده بود توی گلدونی که اسمش زندگیه . داستان آشناییم با هر کدومشون خودش یه قصه س . اینکه با هر کدوم چه مسیری رو طی کردیم تا به اینجا رسیدیم خودش یه کتابه ...
به دو سال پیش فکر میکنم . به روزی که تصمیم گرفتم این حلقه ی دوستی رو بنا کنم . بعضیهاشون با هم دوست بودن ، بعضیهاشون فقط یه آشنایی مختصری با هم داشتن ، بعضی ها هم شاید اصلا همو نمیشناختن ...
توی این دوسال هر بار سعی کردم به هر بهونه ای دور هم جمع شیم و لحظات خوبی بسازیم . سعی کردم حواسم به همشون باشه ، سعی کردم نذارم تنهایی و غصه توی دلاشون بشینه . سعی کردم با دونه دونه شون قرار بذارم و ببینمشون . سعی کردم هر کدومشون هربار که احتیاج به یه هم صحبت داشت کنارش باشم . سعی کردم تشویقشون بکنم به نوشتن ، تشویقشون بکنم به پیشرفت ، هربار که نشاط از جمعمون میرفت سعی میکردم که با یه ایده ی جدید دوباره همه رو سر ذوق بیارم . سعی کردم روز تولدشون براشون بشه یه خاطره ی خوب ، ساعتها فکر میکردم که چه کاری میشه برای اون آدم خاص کرد ، چطور میشه سوپرایزش کرد ، چطور میشه خنده رو به لبش آورد ...
سعی کردم و سعی کردم و سعی کردم . اینکه چقدر موفق بودم رو نمیدونم ، هیچوقت به فکر اینکه چقدر دیده میشم نبودم ، به فکر جبران نبودم ، به فکر اینکه در ازای تلاشم چی نصیبم میشه نبودم . بخاطر همین به هر جای این دوسال که نگاه میکنم برام دوست داشتنیه . هیچ جایی نیست که ازش خاطره ی بدی داشته باشم . همه ی این دو سال رو ازشون انرژی مثبت گرفتم ، از تک تکشون . تمام این دوسال رو کنارم بودن ، هوامو داشتن ، مثل اعضای یه خانواده . یه خانواده ی یازده نفری ...
چند روزه که ذهنم خیلی درگیر این خانواده س . خانواده ای که براش زحمت کشیدم ، حالا که دوسال از تولدش گذشته شبیه کودکیه که به بلوغ رسیده . حالا دیگه هر کدوممون میتونیم تکیه بدیم بهش و دلمون قرص باشه که ده نفر دیگه مثل کوه پشتمونن . شریک غصه ها و ناراحتیهامونن ، رفیق شادیها و خوشحالیامونم . دلم میخواست از همینجا بهشون بگم دمتون گرم رفقا ، گل کاشتید ...
بگم ببخشید اگه اون چیزی که گفتم نبودم براتون ، اما بدونید که همیشه تلاشم همین بوده . ببخشید اگه گاهی سعی کردم و نشد . ببخشید اگه گاهی ناخواسته رنجوندمتون ، اگه ناراحتتون کردم .
هیچوقت نمیخواستم که مسائل خانواده رو به اینجا بکشونم ، اما اینبار دلم میخواست این حرفا یه جایی ثبت شه . که اگه یه روز دنیا طوری چرخید که دیگه نتوستیم دور هم جمع شیم ، یه جایی باشه که بهتون گفنه باشم خیلی دوستتون دارم :)
  • آقای بنفش
پنج سال گذشت ، از اولین باری که صفحه ی ارسال مطلب رو باز کردم و نوشتم سلام :)  
پنج سالی که برای من پر از خاطره و تجربه بود . پنج سالی که پر از آشنایی با آدمهای جور واجور بود ، آدمهایی که هر کدومشون یه زندگی بودند . وقتی بهش فکر میکنم انگار همه چیز یه سناریوی از پیش نوشته شده بود ، موقعیتهای از قبل برنامه ریزی شده ، نقش های از قبل تعیین شده ... انگار همه آدمهای این دنیا برای رسیدن به یک هدف خاص اومده بودن ، برای رسیدن به همین نقطه ای که الان قرار داریم . هر کدوم به اندازه ی خودشون نقش داشتن توی رسیدن به هدف ، هر کدوم اومدن و به اندازه ی نقششون تاثیر گذاشتن روی این مسیر ...
فکر میکنم ، به بالا و پایین این مسیر . به وقتایی که دلخوری و ناراحتی بیخ گلومونو میگرفت و راه نفس رو میبست ، یا وقتایی که از شدت شادی جوری میخندیدم که صدای خنده هامون گوش فلک رو کر میکرد ، به همه ی بحث ها ، همه ی دوستی ها ، همه ی رابطه ها ...
به همه ی این پنج سال و سالهای قبل اون ...
هر چی بیشتر به گذشته فکر میکنم مطمئن تر میشم ، همه چیز انگار درست و منظم سر جای خودشون قرار گرفتن تا ما الان ، توی این لحظه این جا باشیم . همه ی اتفاقها ، حتی شکست ها ...
به اینجا که میرسم حس عجیبی همه ی وجودم رو پر میکنه . اینکه هنوز چقدر از این مسیر باقی مونده ؟ اینکه هنوزم توی هر لحظه هر اتفاقی که میوفته داره آینده ی ما رو میسازه . اینکه چه چیزی انتظار ما رو میکشه ...
اینجا که میرسم چشمامو میبندم و غرق میشم توی این افکار ، هیجان انگیزه . بهش فکر کنید :)

  • آقای بنفش

بچه که بودیم شبهای تابستون میخوابیدیم روی پشت بوم و به ستاره ها نگاه میکردیم ، چهارتا بچه ی قد و نیم قد که حسابی با هم رفیق بودیم . خواهرم درخشان ترین ستاره رو نشون میداد و میگفت این ستاره ی منه ، ستاره ی داداش بزرگه رو هیچوقت پیدا نمیکردیم ، انگار فقط خودش میدید . من که نمیتونستم صبر کنم تا نوبتم بشه ، میپریدم تو حرف داداش وسطی و میگفتم اون که از همه بزرگتره مال منه ، داداشم میگفت نمیشه که ، اون ماهه !!!! و من با همون لجبازی بچگونه م میگفتم اما من اونو میخوام ، اون مال منه . خواهرم میگفت چیکارش داری ؟ بذار هرکدومو دوست داره انتخاب کنه و من خوشحال از این که ستاره ی من از همه بزرگتره انگار توی دلم قند آب میشد . شب های بعد اما ماه به مرور کوچیک و کوچیکتر شد تا شبی که دیگه دیده نمیشد . مامان گفته بود هر آدمی یه ستاره برای خودش داره که تا آخر عمر باهاشه ، پس چرا ستاره ی من رفته بود ؟؟!! چیکار کرده بودم که تنهام گذاشته بود ، من که کسی رو اذیت نکرده بودم ! من که همیشه به گلدونا آب میدادم ، من که همیشه پاهای ننجون رو ماساژ میدادم و برای باباجون شعر میخوندم .

شب بعد هم ستاره ی من تو آسمون نبود ، غصه میخوردم اما از دوست داشتنش دست نکشیدم ، تا اینکه دوباره برگشت ، لاغر شده بود اما هنوزم از بقیه بزرگتر و پر نور تر بود ، بعد از اون شب دیگه غصه نمیخوردم ، هر وقت ستاره م میرفت میدونستم که زود برمیگرده ...


هنوزم آرزوهام از اطرافیانم بزرگتره ، هنوزم همه ی سعی ام رو میکنه که کسی رو نرنجونم ، هنوزم گاهی آرزوهام غیب میشن ، هنوزم گاهی غصه میخورم ...

اما هیچوقت دست از خواستنشون نمیکشم  :)

  • آقای بنفش

یادمه یه روزی گوشه ی وبلاگم نوشته بودم دنیای مجازی رو دوست دارم ، چون هیچکدوم از آدمهاش رو نمیشناسم . اما الان نظرم تغییر کرده ، دنیای مجازی رو دوست دارم چون چندتا از بهترین دوستهای زندگیم رو بهم داد . دوستایی که بودن کنارشون خودِ آرامشه ، میتونیم ساعت ها با هم حرف بزنیم و بخندیم ، داداشی که همیشه هوامو داره ، خواهری که وقتی حالم رو میپرسه و توو جواب میگم خوبم میگه مرسی که خوبی و من مطمئنم این جمله رو از اعماق قلبش میگه ، دوستایی که ازشون یاد میگیرم ، دوستایی که بهم لبخند میدن ، نگرانِ نگرانیهامن ، پا به پای غصه هامن ، عامل شادی هامن و من همه ی اینها رو مدیون همین دنیای مجازی ام .

دنیای مجازی رو دوست دارم ، چون بخشی از بهترین آدمهای زندگیمو بهم داد :)

  • آقای بنفش

ماجرا خیلی ساده است ، در دنیای سه بعدی ما زمان یک تعریف و کمیت کاملاً نسبی است ، لحظه ای که در آن هستیم با چشم بر هم زدنی میگذرد و دیگر هیچوقت تکرار نمیشود ، مثل آب رودخانه ای که اگر پایت را یک لحظه بیرون بیاوری و دوباره در آن فرو کنی دیگر همان آبِ قبلی نیست .

اما شاید دنیاهای بزرگتری هم وجود داشته باشد ، مثلاً یک دنیای پنج بعدی که حالا در آن زمان یک کمیت فیزیکی است ، مثل مسافت ، و تو هر لحظه که اراده کنی میتوانی به هر جای زمان که بخواهی بروی ، به کودکی ، به لحظات بودن در کنار کسانی که دوستشان داریم ، به لحظات گرفتن تصمیمات بزرگ زندگی و بعد شاید دلت بخواهد دست خودت را بگیری و سعی کنی به خودت یک نشانی هایی بدهی که مسیر کجاست و بی راهه کجا ...

و من فکر میکنم دنیای بعد از مرگ چیزی شبیه این باشد ...

  • ‎۱۷۹ ـُمین روزِ سال
  • میپسندم   ۰
  • آقای بنفش