رشــــنو

لبخند بزن ، دنیا به لبخند تو محتاجه :)

لبخند
یک منحنی ساده است
که میتواند هزاران بار معجزه کند
چرا از هم دریغ کنیم ؟
پیامبر شادی هارا ...

۳۰ مطلب با موضوع «فقط کمی جدی تر» ثبت شده است

دختر عزیزم سلام

میدانم که مدتهاست برایت چیزی ننوشته ام ، راستش از یک جایی به بعد دنیا آنقدر کوچک شد که جایی برای پرواز در خیال هایمان باقی نمانده بود ، حالا اما همه جا روشن است ، آسمانِ مهربانِ وسیع آغوشش را باز کرده و دوباره پذیرای خیالهای شیرینمان شده است ، پس فکر کردم بد نیست از بزرگترین دستاوردی که در این یک سال سکوت نصیبم شده است برایت حرف بزنم ...

تو باید بدانی تا وقتی هنوز خیلی کوچکی میتوانی همه ی فرشته ها را ببینی ، اما از یک جایی به بعد انگار فرشته ها مدام کمرنگ و کمرنگ تر میشوند تا جایی که دیگر نمیبینیشان ، آدمها اسم این دوره را گذاشته اند بزرگ شدن ...
این رسم زندگی است ، فرشته ها آنقدر محو میشوند که دیگر از یادت میروند ، غول زندگی همه ی زورش را میزند که به تو ثابت کند فرشته ها وجود ندارند ، به تو ثابت کند که تنهایی ، که دیگر هیچکس نیست که آرزوهای تو را براورده کند ، اما دخترکم ، تو حرفهایش را باور نکن ، باور نکن و تلاش کن ، تلاش کن و منتظر بمان ، منتظر بمان تا نور به تاریکی غلبه کند ، تا ناامیدی شکست بخورد ، تا عشق متولد بشود ، عشق با خودش جادو میاورد ، عشق یادت میدهد که دوباره فرشته هایت را ببینی ...
درست مثل همین لحظه که آرشه ی سفید روی سیمهای نازکی نجوای عشق سر داده ، من میبینم که هزار فرشته به پرواز درآمده اند ، این جادوی عشق است ، فرشته هایت را باور کن و همه ی عمر عاشق باش ، من برایت عشق آرزو میکنم ...

  • آقای بنفش

با دستم یه جایی از آسمونو نشونش دادم و گفتم اون ستاره رو میبینی ؟ اون که از همه پر نورتره ، اون ستاره ی منه :)

گفت ماهو میگی که :)))

و بعد با دستش یه جایی از آسمونو نشونم داد و گفت اون ستاره هارو میبینی ؟ اونا هم مال منن ، خیلی دوستشون دارم ، همیشه بهشون نگاه میکنم ، شبیه یه قلب نصفه س ...

با تعجب گفتم قلب نصفه ؟ گفت آره فقط یه طرفش هست ، هنوز کامل نشده 

گفتم شایدم الان دیگه کامل شده فقط هنوز نورش به ما نرسیده ، خندید و گفت شایـــــد :))


چند ماهه که منتظر زمستونم ، تا یه شبی که دوباره بشه اون ستاره ها رو دید ، با دستم یه جایی از آسمونو نشونش بدم و بگم اون ستاره ها رو میبینی ؟ اونایی که شبیه یه قلبن ، بالاخره کامل شدن ، اونا ستاره های مان ، ستاره های دوتاییمون :)

  • آقای بنفش

تا حالا شده دوست بزرگتر از خودتون داشته باشید ؟ خیلی بزرگتر !

هیچوقت اون روزا رو یادم نمیره ، روزایی که منِ همیشه مثبت اندیش تصمیم گرفتم دوست عاقل و دنیا دیده م رو بخاطر نگاه منفی ای که به زندگی داشت از لیست اطرافیانم برای همیشه حذف کنم . تصمیم گرفتم مسیر زندگیم رو خودم انتخاب کنم ، بر اساس چیزی که بهش ایمان دارم و نه تحت تاثیر نگاه و عقیده ی دیگران ...

همیشه خاطراتش رو با این جمله شروع میکرد و با همین جمله به پایان میبرد " هیچ آدمی لیاقت محبت رو نداره مگه اینکه خلافش ثابت شه " . نگاه من اما نقطه ی عکس اون بود ، من اعتقاد داشتم همه ی آدمها لیاقت خوبی و محبت کردن رو دارن ، مگر اینکه خلاف اینو ثابت کنن . از اون روزا خیلی گذشته ، مردم این شهر اونقدر خلاف این عقیده رو بهم ثابت کردن که حالا دیگه به نظرم دوست عاقل و دنیا دیده م خیلی هم بی راه نمیگفت ...

  • آقای بنفش

اینکه چه روز و چه تاریخی بود مهم نیست ، نه که برام مهم نباشه که اتفاقاً منِ همیشه فراموش کار تک تک دقیقه هاشو از برم ، میگم مهم نیست چون تاریخ و روز و ساعت و دقیقه ش یه چیزیه بین خودمون دوتا ، میگم مهم نیست چون این فقط ماییم که باید بدونیم ، نه هیچ کس دیگه . مهم نیست که چه روزی بود ، مهم اینه که حالِ من خوب نبود ، خراب بودم ، داغون بودم ، یه آدم نا امید و افسرده ، دیگه کسی صدای خنده های بلندمو نمیشنید ، دیگه هیچ چیزی از ته دل خوشحالم نمیکرد ، لبخند شده بود برچسب مصنوعیِ روی لبام و امان از دلم ...

منِ شلوغ و پر جنب و جوش شده بودم یه آدم بی مصرف که شب رو تا صبح بیداره و صبح رو تا ظهر خواب ، امید ، انگیزه ، هدف ، عشق توی زندگیم مرده بود ، دیگه کم کم داشتم خودمو فراموش میکردم ، خودمو گم کرده بودم ، آدمی که هر روز توی آینه میدیدمش من نبودم ، چقدر از من دور بود . شده از خدا نا امید شی ؟ این دیگه آخر خطه ...

میدونم شاید باورش سخت باشه ، شاید اگر این متن توی یه کتاب داستان نوشته شده بود یا یه فیلم تخیلی باورش راحت تر بود ، اما چیزی که میگم واقعیه ... میدونی من معتقدم خدا بنده هاشو با دست آدمهای خوبش بغل میکنه ، همون وقتی که بهش احتیاج دارن ، آدمهای خوب دست خدان روی زمین ، درست مثل تو ...

من آدمی بودم که مدتهاست زیر آوار مونده و تو همون روزنه ی نوری که نوید نجات داره ، روزنه ای که هی بزرگ و بزرگ تر شد تا در نهایت همه ی دنیامو پر از نور کرد . تو دست خدا بودی که یادم بیاری هیچ آدمی حق نداره از خدا نا امید بشه ، تو معجزه بودی ، معجزه مگه چیزی غیر از اینه ؟

اینکه چجوری و چطور شد هم مهم نیست ، نه اینکه مهم نباشه ، که هر ثانیه ش پر از نشونه و شگفتی و معجزه بود ، مهم نیست چون چطور و چجوریش یه چیزیه بین خودمون دوتا ، نه هیچ کس دیگه . مهم اینه که وقتی به خودمون اومدیم فهمیدیم آدم زندگیمونو پیدا کردیم ، نیمه ی گمشدمونو پیدا کردیم ، نیمه ی گم شده که نه ، تو همه ی وجود منی ، همه ی منی که سالها گمش کرده بودم و بالاخره پیداش کردم . تو اومدی تا با عشقت دوباره شور و نشاط بیاری ، دوباره زندگیمو پر از هیجان و هدف و انگیزه کنی ، تو اومدی تا دنیای من رنگ خوشبختی بگیره ، حالا از اومدنت چند ماه گذشته ، هر لحظه ی این ماه ها همه ی وجودم پر بوده از تو ، همه ی زندگیِ من ، رفیقِ لحظه هام ، تو قهرمان منی ، دوستت دارم :)


:: هشتِ پنجِ نود و پنج ، از اون تاریخ های فراموش نشدنی :]

  • آقای بنفش

قسمت دوم : مرگ

هفته های اول مدام حواسم بهشون بود ، نورشون رو تنظیم میکردم ، مراقب آبشون بودم ، براشون قطره گرفته بودم . جاشون کنار تختم بود ، بهترین جای خونه ، هر روز کلی نگاهشون میکردم و کیف میکردم ... اما ماجرا کم کم تغییر کرد ، اونقدر همه چیز عادی و بی اهمیت شد که بابمبوها یکی یکی مردن ...

میدونی بابمبوها چجوری میمیرن ؟ از پایین ترین نقطه ی ساقه شروع میکنن به زرد شدن ، وقتی که نگاهت به برگهای سبز و تازشه شاید اصلا خبردار هم نشی که ساقه ی زیباش داره از درون گلدون میپوسه ، ذره ذره میپوسه و زرد میشه تا اینکه بالاخره از بین میره . یه مرگ تدریجی ، یه مرگ زجرآور ...

بالاخره یه روز به خودم اومدم ، حالا دیگه فقط همین یه شاخه توی گلدون باقی مونده بود و تا مرگ آخرین بامبو چیزی نمونده بود ، همه ی ساقه ش زرد شده بود . دیر متوجه شده بودم ، دیر به خودم اومده بودم . چاقو رو برداشتم و از آخرین قسمت سبز ساقه جداش کردم . بیشتر از دو سومش رو بریده بودم ، پیچ و تابشو دور انداخته بودم ، زیبایی و جذابیتش رو ازش گرفته بودم چون راه دیگه ای نداشتم ، چون دیر به خودم اومده بودم . بهش قول دادم که دیگه حواسم بهش باشه . بهش قول دادم و اونم منو بخشید ، دوباره ریشه داد ، دوباره رشد کرد . دیگه هیچوقت مثل سابقش نشد اما حالا هر بار که نگاهم بهش میوفته یادم میاد که بی توجهیم با چیزی که یه روز انقدر دوستش داشتم چیکار کرد ، یادم میوفته و به خودم میگم همیشه حواست باشه ، قدر دوست داشتنی های زندگیت رو بدون ، قبل از اینکه دیر بشه ، قبل از اینکه از دستشون بدی ...

  • آقای بنفش

قسمت اول : عشق

مدتها بود که هروقت از جلوی اون گل فروشی عبور میکردم ناخودآگاه نگاهم روی بابمبو ها قفل میشد ، از اونجایی که همیشه اونقدری دیرم شده بود که میترسیدم آخرش بخاطر همین تاخیرها کارم رو از دست بدم به ناچار بدون توقف به مسیرم ادامه میدادم اما گردنم مثل یه جغد تا جایی که میشد میچرخید تا نگاهم از بابموها جدا نشه . هر روز به خودم میگفتم امروز عصر حتما میام و چندتاشونو میخرم اما باز عصر اونقدر خسته بودم که ترجیح میدادم همه ی مسیر رو با تاکسی برگردم ...

چند هفته ای بود که خیلی از کارم ناراضی بودم ، شرایط سخت کاری با ساعت طولانیش اونقدر منو درگیر خودش کرده بود که لذت زندگی رو ازم گرفته بود . بالاخره یه روز تصمیمم رو گرفتم . با اینکه هم از لحاظ مالی خیلی به اون کار احتیاج داشتم و هم اینکه میدونستم ممکنه تا مدتها نتونم کاری با این سطح در آمد برای خودم دست و پا کنم ، بهشون گفتم که من دیگه از فردا نمیام . تصمیم گرفتم اون روز برای خودم جشن کوچیکی بگیرم ، هندزفریم رو گذاشتم گوشم و خودم رو به خوردن آب میوه دعوت کردم ، هنوز چند قدمی نرفته بودم که یاد بامبوها افتادم . مثل پسر بچه هایی که از مدرسه تعطیل شدن با ذوق و شوقی وصف ناپذیر مسیرم رو به سمت گل فروشی تغییر دادم و بعد از چند دقیقه تماشا با دقت و وسواس سه تا از قشنگتریناش رو جدا کردم ...

ادامه دارد ...

  • آقای بنفش

آدمهای شهر من هر روز صبح ، قبل از شروع کار ، وقتی از زیر این پل ها عبور میکنن این جمله رو میخونن ، خیلی وقتا ذهنشون درگیرش میشه ، حتی اگه نخوان بهش فکر کنن هم تو ناخودآگاهشون باقی میمونه و تاثیرش رو میذاره ، هیچ وقت هم نمیفهمن چرا در آمدشون همیشه " کم " ـه ...
قانون جذب همینه ، به قدرت کلمات ایمان داشته باشید و نذارید بار منفی کلمات توی ذهنتون نفوذ پیدا کنند ، فردا صبح قبل از شروع به کار با خودتون بگید ، حلال باشه ، زیاد هم باشه ... 
چه اشکالی داره :)
  • آقای بنفش

دستهای بابا هم مثل دستهای مامانه ، دستهایی که هنوزم توی تصورم همونقدر قوی و بزرگ و سخاوتمنده . بابا هم مثل مامان اینستاگرام و تلگرام نداره که با تغییر عکس پروفایل بخوام ازش تشکر کنم ، وبلاگ نمیخونه که براش بنویسم چقدر دوستش دارم ، بنویسم که همیشه قهرمان زندگی من بوده ، بنویسم که همیشه نوع زندگی کردنش برام محترم بوده ، بابایی که مسیر درست زندگی رو بهم یاد داد ، بابایی که همونی بود که دلم میخواد ، با اینکه بارها و بارها ناراحتش کردم اما حتی یه بار هم کاری نکرد که از دستش دلخور بشم . بابایی که همه ی عمرش رو بدون چشمداشت برای راحتی و آرامش ما تلاش کرد . دستهای بابا خیلی بوسیدنیه . قدرشونو بدونیم :)


+ روز مرد امسال برای من خیلی متفاوت بود ، گفتم اینم بنویسم که یادم نره :)))))

  • آقای بنفش

نوشتن از آرزوها کار ساده ای نیست ، نه اینکه آرزوها خیلی پیچیده باشند ، کاره ساده ای نیست چون خیلی از آرزوها مثل یه راز میمونن . رازی که نمیشه درموردشون با بقیه حرف زد ، بعضی آرزوها جاشون توی شبهای تنهاییه ، بعضیها هم جاشون کنار الهی به امید توی صبح های بهاریه . بعضی آرزوها شاید توی یه خیابون متولد شده باشن ، بعضی ها هم مثلا توی جنگل یا شاید کنار دریا ...

بعضی وقتا با آرزوهامون چند قدم بیشتر فاصله نداریم ، اما نمیتونیم دستمونو دراز کنیم و بگیریمش . بعضی وقتا آرزوهامون انقدر دورن که هرچی میدوییم بهشون نمیرسیم . بعضی وقتا برای یه آرزو پامونو میکنیم تو یه کفش و هر کاری میکنیم که بشه ، اما نمیشه . بعضی وقتا هم یه آرزوهایی محقق میشه که خودمونم باورمون نمیشه . 

آره نوشتن از آرزوها سخته ، اما آرزو داشتن که سخت نیست . هر کسی ، کوچیک و بزرگ ، مرد و زن ، فقیر و ثروتمند ، سالم و مریض ، حتما برای خودش آرزویی داره . شب آرزوها یه بهونه س که دستامونو بگیریم به سمت آسمونو آرزوهامونو زمزمه کنیم . آرزوهامونو زمزمه کنیم و آسمونمون رو پر کنیم از آرزوهای قشنگ ، برای هم دعا کنیم و مرغ آمین بشیم برای آرزوهای هم . 

آرزو کنیم تو سال جدید تن همه سالم باشه و رخت بیماری در بیاد از تن همه ی بیمارا ...

آرزو کنیم تو سال جدید مانع ها شکسته بشن و برسن به هم همه ی عاشقا ...

آرزو کنیم تو سال جدید فقر سایه ش رو کوتاه کنه و پر از پول باشه جیب همه ی باباها و مامانا ...

آرزو کنیم تو سال جدید جنگ نباشه تو هیچ کجای دنیا و پر از صلح و دوستی باشه همه ی کشورا ...

آرزو کنیم تو سال جدید غم و ناراحتی جول و پلاسشو جمع کنه و شادی پر بشه توی همه ی دلا ...

آرزو کنیم تو سال جدید هممون برسیم به آرزوهامون ، آرزوهایی که فقط خودمون میدونیم و خدامون  :)

  • آقای بنفش

این چنگیزه : 



چنگیز تازگیا یه گوشی هوشمند خریده و با اینترنت آشنا شده ، چنگیز علاوه بر وبلاگش توی همه ی شبکه های اجتماعی ریز و درشت برای خودش اکانت ساخته ، طوری که امکان نداره برنامه ای نصب کنید که چنگیز توش نباشه . چنگیز توی اینستاگرامش خیلی آدم خوشبختیه ، توی وبلاگش به شدت افسرده س و توی کانال تلگرامش خیلی شاخه . چنگیز نمیدونه که واتس اپ برای چت و اینستاگرام برای اشتراک عکس و وبلاگ برای انتشار محتوای دلخواه ساخته شده ، چنگیز فلانِ همه ی اپ ها رو در آورده ، توی اینستاگرامش عکس درخت و موزاییک و انگشتای لاک زده دخترِ پسر دایی باباش رو میذاره با هشتگ جوجو و چنگیز جون ، بعدم در شونصد خط خاطره ی مهمونی پریشبش رو مینویسه ، چنگیز فقط اونایی رو فالو میکنه که فالوش کنن و فقط اونایی رو لایک میکنه که لایکش کنن ، در ضمن اینستافالو هم داره پس یه وقت فکر نکنید خیلی زرنگید و اینا . از اونجایی هم که خیلی براش مهمه که کی عکساشو میبینه صفحه ش رو شخصی کرده و دیگران مجبورن برای اینکه ببینن چه عکسایی توی این صفحه منتشر شده اول درخواست بدن و بعد از پذیرفته شدن اگر از عکسا خوششون نیومد و چنگیز رو آن فالو کردن چنگیز باهاشون برخورد میکنه ، آخه چنگیز خیلی شاخه ...

چنگیز توی وبلاگش هم در اوج افسرده بودن همچنان با حفظ سمت خیلی شاخه . توی هر پستش کلی عکس از گلدونای خونه و پنجره و آسفالت کوچشون میذاره در ابعاد 16 مگا پیکسل ، وسط عکس هم چند بار تأکید میکنه که فوتو بای چنگیز ، که یه وقت عکساش به سرقت نره ، برای اینکه بتونید پستهای چنگیز رو ببینید باید 20 دیقه صبر کنید تا صفحه لود شه ، بعدم با تنها چیزی که مواجه نمیشید محتواس ، در عوض کامنت دونی تا دلتون بخواد پرباره و سر شار از پیامهای وای چنگیز جون چقدر تو شاخی . اما متاسفانه باید اعلام کنم چنگیز هم میخواد خداحافظی کنه و وبلاگشو ببنده ...

خب حالا که با چنگیز آشنا شدید بذارید بریم سر اصل مطلب ، همه ی اینارو گفتم که بگم چنگیز فلانِ همه چیزو در آورده ، مثل چنگیز نباشد :|

  • آقای بنفش