رشــــنو

لبخند بزن ، دنیا به لبخند تو محتاجه :)

لبخند
یک منحنی ساده است
که میتواند هزاران بار معجزه کند
چرا از هم دریغ کنیم ؟
پیامبر شادی هارا ...

قسمت اول : عشق

مدتها بود که هروقت از جلوی اون گل فروشی عبور میکردم ناخودآگاه نگاهم روی بابمبو ها قفل میشد ، از اونجایی که همیشه اونقدری دیرم شده بود که میترسیدم آخرش بخاطر همین تاخیرها کارم رو از دست بدم به ناچار بدون توقف به مسیرم ادامه میدادم اما گردنم مثل یه جغد تا جایی که میشد میچرخید تا نگاهم از بابموها جدا نشه . هر روز به خودم میگفتم امروز عصر حتما میام و چندتاشونو میخرم اما باز عصر اونقدر خسته بودم که ترجیح میدادم همه ی مسیر رو با تاکسی برگردم ...

چند هفته ای بود که خیلی از کارم ناراضی بودم ، شرایط سخت کاری با ساعت طولانیش اونقدر منو درگیر خودش کرده بود که لذت زندگی رو ازم گرفته بود . بالاخره یه روز تصمیمم رو گرفتم . با اینکه هم از لحاظ مالی خیلی به اون کار احتیاج داشتم و هم اینکه میدونستم ممکنه تا مدتها نتونم کاری با این سطح در آمد برای خودم دست و پا کنم ، بهشون گفتم که من دیگه از فردا نمیام . تصمیم گرفتم اون روز برای خودم جشن کوچیکی بگیرم ، هندزفریم رو گذاشتم گوشم و خودم رو به خوردن آب میوه دعوت کردم ، هنوز چند قدمی نرفته بودم که یاد بامبوها افتادم . مثل پسر بچه هایی که از مدرسه تعطیل شدن با ذوق و شوقی وصف ناپذیر مسیرم رو به سمت گل فروشی تغییر دادم و بعد از چند دقیقه تماشا با دقت و وسواس سه تا از قشنگتریناش رو جدا کردم ...

ادامه دارد ...


  • آقای بنفش