رشــــنو

لبخند بزن ، دنیا به لبخند تو محتاجه :)

لبخند
یک منحنی ساده است
که میتواند هزاران بار معجزه کند
چرا از هم دریغ کنیم ؟
پیامبر شادی هارا ...

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

وقتی این پست  برای اجرا در رادیوبلاگیها پیشنهاد شد ، تقریبا همگی موافق اجراش بودیم . وبلاگ لافکادیو رو یکی دوبار گذری خونده بودم و شناختی از نویسنده ش نداشتم ، اما حس کردم که این متن حرف زیادی برای گفتن داره و چی بهتر از این که ما هم رسانه ای باشیم برای بیشتر شنیده شدنش . 

اصولا وقتی متنی توی وبلاگ منتشر میشه صرفا یه کار دلیه و برای یک وبلاگنویس چی بهتر از اینکه نوشته ش توسط آدمهای بیشتری خونده یا شنیده بشه ؟ مثل همین اتفاقی که به واسطه ی رادیو بلاگیها برای این متن افتاد و به گوش خیلیای دیگه هم رسید . کاری که برای هیچکدوم از بچه های رادیوبلاگیها هیچ منفعتی نداره و هر فایلی که اجرا میشه بدون کوچکترین چشمداشتی صرفا برای کمک به وبلاگ و وبلاگنویسه . گله ای نیست از اینکه چرا گاهی قدر زحمتی که کشیده میشه دونسته نمیشه ، اینا رو گفتم که بگم کاش بشه نگاهمون رو کمی وسیع تر کنیم و توی هیچ رودخونه ای سنگ نندازیم ...

+ تیتر از وبلاگ لافکادیو


:: دانلود فایل صوتی از سرور بیان ( با صدای خودم و پرنده ی سفید ) | کانال تلگرام رادیو بلاگیها 

  • آقای بنفش

قسمت دوم : مرگ

هفته های اول مدام حواسم بهشون بود ، نورشون رو تنظیم میکردم ، مراقب آبشون بودم ، براشون قطره گرفته بودم . جاشون کنار تختم بود ، بهترین جای خونه ، هر روز کلی نگاهشون میکردم و کیف میکردم ... اما ماجرا کم کم تغییر کرد ، اونقدر همه چیز عادی و بی اهمیت شد که بابمبوها یکی یکی مردن ...

میدونی بابمبوها چجوری میمیرن ؟ از پایین ترین نقطه ی ساقه شروع میکنن به زرد شدن ، وقتی که نگاهت به برگهای سبز و تازشه شاید اصلا خبردار هم نشی که ساقه ی زیباش داره از درون گلدون میپوسه ، ذره ذره میپوسه و زرد میشه تا اینکه بالاخره از بین میره . یه مرگ تدریجی ، یه مرگ زجرآور ...

بالاخره یه روز به خودم اومدم ، حالا دیگه فقط همین یه شاخه توی گلدون باقی مونده بود و تا مرگ آخرین بامبو چیزی نمونده بود ، همه ی ساقه ش زرد شده بود . دیر متوجه شده بودم ، دیر به خودم اومده بودم . چاقو رو برداشتم و از آخرین قسمت سبز ساقه جداش کردم . بیشتر از دو سومش رو بریده بودم ، پیچ و تابشو دور انداخته بودم ، زیبایی و جذابیتش رو ازش گرفته بودم چون راه دیگه ای نداشتم ، چون دیر به خودم اومده بودم . بهش قول دادم که دیگه حواسم بهش باشه . بهش قول دادم و اونم منو بخشید ، دوباره ریشه داد ، دوباره رشد کرد . دیگه هیچوقت مثل سابقش نشد اما حالا هر بار که نگاهم بهش میوفته یادم میاد که بی توجهیم با چیزی که یه روز انقدر دوستش داشتم چیکار کرد ، یادم میوفته و به خودم میگم همیشه حواست باشه ، قدر دوست داشتنی های زندگیت رو بدون ، قبل از اینکه دیر بشه ، قبل از اینکه از دستشون بدی ...

  • آقای بنفش

قسمت اول : عشق

مدتها بود که هروقت از جلوی اون گل فروشی عبور میکردم ناخودآگاه نگاهم روی بابمبو ها قفل میشد ، از اونجایی که همیشه اونقدری دیرم شده بود که میترسیدم آخرش بخاطر همین تاخیرها کارم رو از دست بدم به ناچار بدون توقف به مسیرم ادامه میدادم اما گردنم مثل یه جغد تا جایی که میشد میچرخید تا نگاهم از بابموها جدا نشه . هر روز به خودم میگفتم امروز عصر حتما میام و چندتاشونو میخرم اما باز عصر اونقدر خسته بودم که ترجیح میدادم همه ی مسیر رو با تاکسی برگردم ...

چند هفته ای بود که خیلی از کارم ناراضی بودم ، شرایط سخت کاری با ساعت طولانیش اونقدر منو درگیر خودش کرده بود که لذت زندگی رو ازم گرفته بود . بالاخره یه روز تصمیمم رو گرفتم . با اینکه هم از لحاظ مالی خیلی به اون کار احتیاج داشتم و هم اینکه میدونستم ممکنه تا مدتها نتونم کاری با این سطح در آمد برای خودم دست و پا کنم ، بهشون گفتم که من دیگه از فردا نمیام . تصمیم گرفتم اون روز برای خودم جشن کوچیکی بگیرم ، هندزفریم رو گذاشتم گوشم و خودم رو به خوردن آب میوه دعوت کردم ، هنوز چند قدمی نرفته بودم که یاد بامبوها افتادم . مثل پسر بچه هایی که از مدرسه تعطیل شدن با ذوق و شوقی وصف ناپذیر مسیرم رو به سمت گل فروشی تغییر دادم و بعد از چند دقیقه تماشا با دقت و وسواس سه تا از قشنگتریناش رو جدا کردم ...

ادامه دارد ...

  • آقای بنفش

یک واقعیت انکار ناپذیرِ ناخوشایند هست که میگه ما آدمها هر وقت از چیزی دور میشیم بیشتر قدرش رو میدونیم و خب وبلاگ هم از این قاعده مستثنا نیست . این روزا که به واسطه ی موقعیت شغلی جدیدم خیلی کم فرصت سر زدن به وبلاگ برام مهیا میشه عمیقا نیازم رو بهش حس میکنم لمس کردن دکمه های کیبورد ، برای نسل ما ، حسیه که هیچ وقت جاشو به هیچ چیز دیگه ای نمیده ...

  • آقای بنفش

آدمهای شهر من هر روز صبح ، قبل از شروع کار ، وقتی از زیر این پل ها عبور میکنن این جمله رو میخونن ، خیلی وقتا ذهنشون درگیرش میشه ، حتی اگه نخوان بهش فکر کنن هم تو ناخودآگاهشون باقی میمونه و تاثیرش رو میذاره ، هیچ وقت هم نمیفهمن چرا در آمدشون همیشه " کم " ـه ...
قانون جذب همینه ، به قدرت کلمات ایمان داشته باشید و نذارید بار منفی کلمات توی ذهنتون نفوذ پیدا کنند ، فردا صبح قبل از شروع به کار با خودتون بگید ، حلال باشه ، زیاد هم باشه ... 
چه اشکالی داره :)
  • آقای بنفش

دستهای بابا هم مثل دستهای مامانه ، دستهایی که هنوزم توی تصورم همونقدر قوی و بزرگ و سخاوتمنده . بابا هم مثل مامان اینستاگرام و تلگرام نداره که با تغییر عکس پروفایل بخوام ازش تشکر کنم ، وبلاگ نمیخونه که براش بنویسم چقدر دوستش دارم ، بنویسم که همیشه قهرمان زندگی من بوده ، بنویسم که همیشه نوع زندگی کردنش برام محترم بوده ، بابایی که مسیر درست زندگی رو بهم یاد داد ، بابایی که همونی بود که دلم میخواد ، با اینکه بارها و بارها ناراحتش کردم اما حتی یه بار هم کاری نکرد که از دستش دلخور بشم . بابایی که همه ی عمرش رو بدون چشمداشت برای راحتی و آرامش ما تلاش کرد . دستهای بابا خیلی بوسیدنیه . قدرشونو بدونیم :)


+ روز مرد امسال برای من خیلی متفاوت بود ، گفتم اینم بنویسم که یادم نره :)))))

  • آقای بنفش